ه‍.ش. ۱۳۹۰ آذر ۱, سه‌شنبه

زندگی در تاکسی

دلم تنگ شده
دلم واسش تنگ شده
نمی دونم اونم دلش تنگ شده یا نه
هر روز بر میگردم به گذشته به اون روزا
همینجوری زندگی میکنم اونجوری که دلم می خواست
پیشش بودم 
دوسش داشتم 
دوسم داشت
به بقیه کاری نداشتیم 
کسی هم نمی تونست اذیتمون کنه
آره باهاش خوشحال بودم
زندگی می کردیم 
دعوا می کردیم 
قهر ، منت کشی ، آشتی 
مهمونی ، عید ، خونه مامانم اینا مامانش اینا
همینجوری زندگی می کنم تا تاکسی برسه آخر خط 
دست می کنم تو جیبم هایده رو قطع می کنم یه هزاری مچاله در میارم میدم به راننده میگه دویستی خورده ندارم
سرمو میندازم پایین و راه میفتم
گیج و منگ تا دوباره سوار تاکسی کورس بعد بشم
آره هر روز دلتنگشم

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر